اين آخرين نظاره‌هاي خورشيد است.
شلاق شن‏‌هاي روان و صداي زنگ بي‏‌گاه شتران؛ آخرين تصوير دست‌ها و چشم‌هاي داغدار.

کوير، دو زانو نشسته است، سنگ‏ريزه‏‌ها و شن‌هاي داغ ـ حجة الوداع ـ نفس‌هاي گلوگير.
صدايي نيست؛ سکوت، هياهوي حوالي را مي‌شکند.

سرهاي آوار بر زانون، محزون و ماتم ‏زده؛
خداحافظ مکه، مدينه، شعب...
اين آخرين کلماتي‏‌ست که از گلوي خورشيد شنيده مي‌شود.
گرماي تابستان بر تن دقايق، عرق کرده است.
خداحافظ، هواي نفس‏‌گير مکه، خداحافظ مدينه!
چشم مي‏‌چرخاند از زاويه وداع، دست بالا برده است
و چشم‌هاي نظاره‏‌گر را شاهد مي‌گيرد
به پيماني که دست‌هايش را در دست‌هاي علي گره مي‏‌زند.


آرام آرام هياهو رنگ مي‌گيرد ـ لبخندها و کينه‏‌ها ـ.
دست‌هاي بيعت و خنجرهاي گره شده در مشت.
سر بر گريبان‌هاي‌هاي اشک مي‏‌ريزند وداع با رسول را
و رسول که صدايش در بيابان‌هاي تفتيده، خواب خاک را مي‌شکافد که:

افراشتم دو دست که مي‏‌خواهمت علي
اين برکه شاهد است که مي‏‌خواهمت علي
وقتي رسول دست علي را گرفته بود
 لبخند مي‏‌زد و دلش اما گرفته بود


بغض‏‌هايي تنومند، زائراني خسته، چشم‌هايي باراني،
سر بر گريبان اندوه، آخرين نظاره‌هاي خورشيد.

خداحافظ، رسول!
پس از سال‏‌ها تلاش، سفرت را آغاز کرده‌اي به سوي آرامش، به سوي معبود.

خداحافظ، رسول!
بيست و سه سال سکوت علي، نشاني از بيعت در اين هنگامه تاريخ‏‌ساز است.

يک لحظه محو شد اثر سنگ‏ريزه‌ها
خاموش شد دو چشم‌تر سنگ‏ريزه‌ها

مرگ ستاره‌ها همه يک يک شروع شد
از آن دقيقه مرگ ملائک شروع شد

ماهِ بدون پرتو خورشيد مي‌شود ؟!
حالا شما بگو که غدير عيد مي‌شود